أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

445

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

است و عادت چنان رفته است كه هر كه بدانجا بگذرد سنگى بر گور وى اندازد ، ابرهه از اين منزل مردى را با لشكر عظيم از پيش فرستاد تا برفت و مال حرم برگرفت و دويست اشتر از آن عبد المطّلب بگرفت آنگه رسولى فرستاد بپيش رئيس مكّه كه : من آمده‌ام تا اين خانه را خراب كنم اگر منع نكنى مرا با تو كارى نيست و اگر منع كنى با تو قتال كنم ، عبد المطّلب گفت : اين پيغام راست نيايد من بيايم و جواب گويم ؛ برخاست با جماعتى فرزندان و خدم آنجا رفت ، ذو نفر كه ملك حمير بود بشنيد پيش ابرهه آمد و گفت : أيّها الملك عبد المطّلب سيّد قريش است و در همهء عرب ويرا همتاى نيست ببزرگى و شرف ؛ و او آنست كه مردمان را طعام دهد و وحوش و طيور را در سهل و جبل ؛ بايد كه ويرا حرمت دارى و نيكو بنشانى و رضاى وى بجوئى و سخن وى بشنوى كه وى سر افراز عربست ؛ اين بگفت و برخاست و عبد المطّلب را پيش أبرهه برد ، و عبد المطّلب مردى تمام بالا و نيكو روى و فصيح زبان بود و با هيبت ؛ أبرهه چون ويرا بديد وقع وى عظيم در چشمش آمد از تخت به زير آمد و ويرا با بر خود « 1 » بنشاند و اكرام و اعزاز كرد آنگه ترجمان را گفت : بپرس كه بچه كار آمده ؟ - بپرسيد ؛ عبد المطّلب گفت : كسان ملك اشترى چند از آن من گرفته‌اند ؛ بفرمايد تا اشتران من با من دهند ، أبرهه ترجمان را گفت : عجب است من اين مرد را عظيم ديدم و گمان بردم كه در غايت كمال عقل است من با لشكرى به اين عظيمى آمده‌ام تا خانهء را كه شرف ايشان در آنست

--> ( 1 ) - يعنى در كنار و پهلوى خود ؛ و در بعضى نسخ : « با خود » .